صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

سفرنامه شمال91

با کلی تاخیر بالاخره تونستم بیام و خاطرات سفرمون با صبا گلی بنویسم.یه سفر پنج نفره با ماشین.ما و عمو مهرداد و خاله فرزانه. عصر چهارشنبه از شیراز حرکت کردیم.قرار بود تا تهران بریم و توقف نداشته باشیم.از همون ابتدا صبا جون میخواست شیشه ماشین پایین بکشه و چون هوا گرم بود ما نمیزاشتیم و مدام صبا میگفت باد و دست میزاشت روی بالابر شیشه. اینجا یه کم برات شیشه رو پایین کشیدیم. ساعت 10 شب به اباده رسیدیم.و اونجا شام خوردیم. بقیه مسیر رو صبای عزیزم خواب بود.تا اینکه صبح ساعت 6 به تهران رسیدیم.و حدودای ساعت 12 ظهر بود که رفتیم خونه دایی مهدی.عصر هم یاسی جون و اقا رامین اومدن و با رویا خانمی رفتیم بیرون.اول رفتیم مرکز خرید تیرا...
29 مرداد 1391

مامان بزرگ رفت....

با مامان بزرگ خداحافظی کردیم .....خداحافظ ای شعر عاشقانه .....خداحافظ ای شمع شبهای روشن تو را می سپارم به مینای مهتاب .... تو را میسپارم به رویای فردا ......خداحافظ ای شعر شب های روشن     مامان بزرگ(مامان بزرگ بابایی) از بین ما رفت. در خانه ای بسته شد که برای من و بابایی پر از خاطرات تکرار نشدنی بود.خانه ای که بهترین دوران زندگی منو بابایی اونجا بود. تسلیت میگم به فرزانه و سعید.  
16 تير 1391

یک سالگیت مبارک گلم

تولد تولد تولدت مبارک عزیزم یه ساله که پیش منی و با هم روزهارو میگذرونیم ..هر ثانيه كه از عمر مادر شدنم ميگذره بيشتر درك ميكنم...چون هر روز دارم عاشقتر ميشم...هر روز دارم ديوونه تر ميشم... فرشته من...فرشته  خوشبختي من كه با اومدنت منو به عرش می بری...به عرش لحظات ناب بودنم...به اوج قله اي كه تا توی وجودم نبودی نميدونستم چيه....ميخوام بدوني براي من، تمام وجودي ...تمام بودني ...تمام داشتني...عزیزم فرشته نازنینم دوستت دارم و                 تولدت مبارک زندگیه مامانی چه لطيف است حس آغازي دوباره،  و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... ...
16 تير 1391

ماه هفدهم

صبا جونم خوشكلكم روز به روز داري بزرگتر ميشيو عشقت هم روزبروز داره بيشتر ميشه.خدايا شكرت كه به من لياقت دادي من مامي صبا باشم.خدايا چقدر بزرگ كردن بچه لذت بخشه.دختركم گلم اينقدر دوست دارم كه نميتونم اندازه اي براش قائل بشم.با اين سن كمت خيلي خانمي.خيلي عاقلي.هر چي بگم گوش ميكني.صبا برو موبايل مامان بيار.بدوبدو ميري مياري.كنترل كيف عروسكت در كل هر چي بگم زود انجام ميدي قربونت برم.اگه هم ندوني چي ميخوام ميري يه دور مي زني برميگردي. از لحظه اي كه بيدار ميشي مدام داري راه ميري.اگه يه كيلومتر ببنديم به پشت پاهات فكر كنم منفجر بشه .عاشق هندونه اي هر چي بهت هندونه بدم ميخوري.البته طالبي و خربزه هم همينطور.كلا چيزاي آبدارو ترجيح ميدي. هر ك...
15 تير 1391

تعطیلات به همراه صبا

سلام.خوبید.بالاخره کلاسهام تموم شد و چند روزیه که با صبا تو خونه خوش گذرونی میکنیم.صبا هم از مهدکودک رفتن راحت شد. این صبا کوچولوی ما بالاخره بعداز یک سال و سه ماه تصمیم گرفت قدم های کوچولوشو برداره و مارو خوشحال کنه.دیگه داشتیم نگران میشدیم از صبح که بیدار میشی مدام داری میپرسی این چیه؟این کیه؟از اصلی ترین سر گرمیهات اینه که کمد جوراباتو بریزی به هم . مامان اجازه میدی یه کوچولو به جورابام نگاه کنم. خوب  حالا ببینم چی دارم؟ اینا که بدرد نمیخورن بریزمشون بیرون ا یه توپ اینجا افتاده برش دارم حالا بزارمش تو کمدم .تو کمد که نباید جوراب گذاشت باید توپ بزارم. خوب دیگه خسته شدم .در کمدو ببندم برم با سه چرخه با...
10 خرداد 1391

نوروز 1391

                                        نفس باد صبـــــــا عشقی از جنس صبـــــــــا                                                               &...
14 فروردين 1391

روز عشق با صبا جونم

امروز روز عشق بود.منم از صبح درگیر بودم .ساعت 8 صبا رو بردم مهد.رفتم خرید ودست به کار شدم.تصمیم گرفتم برای هدیه امروز یه نهار و شام خوشمزه آماده کنم. بعداز اینکه کارم تموم شد رفتم صبا رو از مهد آوردم.یه لباس خوشگل پوشید میز نهارو آماده کردیم ومنتظر بابایی نشستیم بفرمایید نهار سبزی پلو با ماهی سالاد شیرازی طرح قلبو دارید و بقیه هدیه شام برای شام دلمه درست کردم و دسر طرح قلب که عاشقش شدم و شوشو هم بهم شاخه گل رز داد.خیلی خوشگل بود ولنتاین امسال هم به خوبی تموم شد و عشق به جا گذاشت امین عزیزم صبای خوشگلم دوستون دارم عاشقتونم   ...
25 بهمن 1390

11 ماهگی دخمل گلم مبارک

جیگر مامان داره کم کم یه ساله میشه.هورااااااااااااااااااااا خوب حالا مامان جون.یه ساله شدن که این همه ذوق نداره.اینشاالله صدساله بشی. یه کم خانمانه باش یه عکس برای وبلاگت میخوام افرین گل مامان دور دختر گلم بگردم که میگه مامان.اگه بدونی چه ذوقی کردم داشتم میمردم .دوست دارم نفسم. راستی این اولین نقاشی یعنی اولین دست به قلم صبایی هست ماشالله بچم مثل خالش هنرمنده این روزها یاد گرفتی مدام تو کابینتهایی و داری خرابکاری میکنی     ...
19 بهمن 1390

ده ماهگی صبای مامان

عزیزم روزها به سرعت میگذره و تو بزرگ و بزرگتر میشی.اول از حرف زدنت بگم. اوایل "بابا"رو میگفتی ولی معنیشو نمیدونستی ولی حالا دیگه معنیشو هم میدونی.وقتی بهت میگم بابا اومد فورا به در حال نگاه میکنی .اگه صدای ماشینو بشنوی که همین جور میشینی زل میزنی به در حال تا بابا بیاد تو خونه. البته بعضی وقتا بابارو با بای بای اشتباه میگیری.وقتی بهت میگم بگو بابا بای بای میکنی. "ممه" هم که هم میگی هم کاملا میدونی چیه!اگه چیزی بخوای بجای بده میگی "به".قبلا به عمه میگفتی "عبه" ولی حالا همونم نمیگی.یه مدت وقتی میگفتم باشه میگفتی"باته"اینو هم دیگه نمیگی. پنج تا دندون ماه داری عسلم.چهارتا پایین یه دونه بالا.البته برای بیرون اوردن دندون بالایی ...
16 دی 1390